بستن تبلیغات

عرفان بابایی
عرفان بابایی
سید کوچولو
تاريخ : دوشنبه 19 دی 1390 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : مرتبه




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 13 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 مهر 1392 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 14 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 26 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : شنبه 25 خرداد 1392 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 20 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : شنبه 30 دی 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 43 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 دی 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 35 مرتبه

خیلی دلم می خواست که برا فسقلم یه تولد تویه روز تولدش بگیرم..... و خدا هم کمک کرد و به صورتی اتفاقی در روز 1 دی هم خونه بابا عطا و هم خونه بابا علی دعوت شدیم و من و بابا هم کلی تو خیابون گشتیم (چون جمعه بود) تا برات کیک بگیریم و ببریم.

دوربین خراب شده! عکس ها رو ندارم! خدا کنه درست بشه!!!!!!




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 53 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 10 تا 12 ماهگی
تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 47 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 10 تا 12 ماهگی
تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 62 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع : 8 تا 10 ماهگی
تاريخ : جمعه 21 مهر 1391 | نویسنده : مامان فهیمه
بازدید : 53 مرتبه

کلی مطلب برا 1 ماه و نیم شما مونده که به مرور زمان تکمیل می کنم ان شالله. آخه می ترسم کارهای جدید خوشکلت رو فراموش کنم عزیزم.....

 عکس ها بعدا اضافه میشه!!!!!.......

روز اولی که از مکه برگشتیم با بابا محمد تویه اتاقت داشتیم حرف می زدیم و شما هم تویه اتاق مشغول گاگله کردن بودی .... یه لحظه برگشتم نگات کردم دیدم اِ اِ اِ ... آقا عرفان نشسته .... کلی با بابا ذوقت رو کردیم :) هه هه هه نحوه نشستنت خیلی جالبه! بدونه هیچ گونه نگرانی از اینکه پشت سرت چی هست دنده عقب می گیری و می شینی :) این کارت رو خیلی خیلی دوس داشتم یکی از دلایلش این بود که دیگه نیاز به این نبود که نگران این باشم که شما از گاگله خسته شدی یا نه! یه جورایی مستقل شدی برا خودتاز خود راضیچشمک جووووون منی توماچ

از مکه که برگشته بودیم شما دقیقا از 12 ظهر تا 12 شب می خوابیدی و بقیه ساعت ها بیدار بودیهیپنوتیزم خدا می دونه که من چه وضعی داشتم .... گیج و ویج اما خدا رحم کرد تا 5 روز چون شب های قدر بود بقیه افراد هم تا حدی درک می کردن و تا تقریبا اوایل مهر یعنی به مدت 1 ماه و نیم طول کشید تا خوابت تنظیم شد.... البته ظرف دو هفته خوابت به 2-4 شب تا 12 ظهر رسید که خودش جای شکر داشت!!!!!

همونطور که گفتم دیگه دست می گرفتی و می ایستادی و از اونجا که این کار رو زودتر از سنت یاد گرفته بودی اصلا از خطر و افتادن نمی ترسیدی.... خدا می دونه چی گذشت بر ما تا یاد گرفتی که نباید دو تا دستت رو با هم ول کنی!!!!!!!!! نه تعادل داشتی نه می تونستی یکم بایستی و کل تکیت رو دستات بود و یه دفعه هر دو رو ول می کردی و گاهی هم خودت رو به یه سمتی پرت می کردی!!!! همرات باید حرکت می کردم و تمام مدتی که بیدار بودی پشت سرت راه می افتادم! از اونجا که از خونه دور بودی .... خونه رو یادت رفته بود و هر جا که می زاشتمت گریه می کردی و به هیچ و جه تویه تخت یا قلعه یا هر جای محدود کوچیک هم حاضر نبودی بمونی!!!!! از طرفی هم از در و دیوار بالا می رفتی هم سرعت گاگله کردنت زیاد شده بود و هم اینکه با مقاومتی که برا خوابیدن می کردی گاهی خوابت می اومد و تعدل بی تعادل! این بود که تصمیم گرفتیم تا زمانی که خطر رو درک کنی برات یه جای امن درست کنیم و مبل ها رو دور تا دور چیدیم و با یه عالمه اسباب بازی مشغولت می کردیم....

یه روز صبح که من خواب خواب بودم و شما بیدار شده بودی تویه منطقه امن گذاشتمت و خودم کنارت دراز کشیدم! هه هه شده بودی نیوتن ! اسباب بازیت رو می گرفتی و ول می کردی دوباره برش می داشتی و ولش می کردی تا بلند شدم که دوربین بیارم شما هم رفتی سراغ یه کار دیگه!

یه چند باری هم تو بغل مامان فهیمه خوابیدی! نه اینکه خودت خوابیدی ها! نه بعد از یک ساعت کل انجار رفتن با کلی زدن تو پشتت می خوابیدی!!!!! اما خدایی وقتی خوابت می برد تو بغلم کلی کیف می کردمماچماچبغل

هه هه هه فهمیده بودی که اینجا زندانی هستی :) گاهی اوقات هنوز پامون رو بلند نکرده بودیم که بریم وارد منطقه بشیم جیغ می کشیدی! که نه اینجا نه! هر قسمتی که می زاشتیمت سریع می رفتی کنار مبل و می ایستادی که منو ببرید بیرون!!!!! یه مدتی هم گاگله می کردی و سرت رو میزدی به گوشه ها  و نق می زدی که من می خوام برم!!!! و این برات یه چیز تعریف شده بود:) یعنی حتی اگه راه هم باز بود باز اینکار ها رو می کردی و بعد از اینکه ما راه رو نشونت می دادیم با لبخندی حاکی از موفقیت خارج می شدی!!!! ام خوب بعد از 2 هفته دیگه خوب شده بودی و موقع نشستن یه کوچوبو (اونم نه خیلی!!!!!) احتیاط می کردی که ما هم خونه رو امن کردیم و شما در کل خونه در حال گردش هستی!!!!! گاهی که صدات نمیاد یا رفتی جعبه دستمال کاغذی خالی می کنی! یا یه تیکه کاغذ می خوری و یا ....... تو همون دو هفته یه بار روی میز اتو چپه شدی و از این طرف میز به اون طرف سقوط کردی ... چند باری صورت نازنینت رو با لبه میز تلوزیون نوازش دادی اما خدا رو شکر زود به دادت رسیدیم :)

 




موضوع : 8 تا 10 ماهگی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 17 نفر
بازدید هفته قبل : 47 نفر
كل بازديدها : 21515 نفر